آدرینآدرین، تا این لحظه: 15 سال و 9 روز سن داره

دنیای فرشته کوچک ما

آدرین کوچولو و اولین صداهایش

عزیز دل مامان الان دیگه با مامانی حرف میزنی قبلا فقط من حرف میزدم و تو گوش می دادی ولی الان او ای م ب قم و... برای مامان میگی برای مامانی زیاد میخندی و دلت میخواد وقتی که بیداری مامانی تمام وقت همراهت باشه مامانی هم سعی میکنه کوتاهی نکنه عزیزم خیلی آرام شدی چند شبه دارم باهات تمرین میکنم که اختلاف شب و روز را بفهمی روزها صدای تلوزیون را زیاد میکنم و خانه را پر نور و سعی میکنم تو را هر جور شده سرگرم کنم و شب ها برعکس اتاق تاریک و بی سرو صدا . هزار ماشالله تو هم با استعداد . چند شبه با من همراهی داشتی. الهی مامان فدات بشه قند عسلم که همه جوره مامان را همراهی میکنی دیشب من نتونستم خوب بخوابم و تو خواب بودی ولی صبح خوابم برد وقتی پا شدم ت...
16 دی 1390

مامان و آرزوی محال

عزیز دلم کاش عمر و زندگی جوری بود هم زمان حال را داشتیم هم گذشته و هم آینده . میدونی چرا چون الان خیلی دلم برای روزهای اول به دنیا اومدنت تنگ شده اون تن نحیف و خسته و اون چشمهای خمار و غریب صدای گریه ظریفت برای تمام لحظات حتی برای دیروز . و دوست دارم بزرگ شدنت را هم ببینم . خلاصه کنم میخواهم زمان حال و گذشته و آینده تو را با هم داشته باشم (پیش خودت فکر مکنی مامان قاطی کرده ) حق داری عزیزم چون خیلی دوست دارم ...
14 دی 1390

آدرین مریض نشد

آدرین نفس مامان عمر و زندگی مامانی این روزها درد شکم را کمتر داری عوضش شیطونیات بیشتر شده عاشق دست و پا زدنتم یه پا بالا یه پا پایین حالا برعکسش.وای خدااااااااااا چه پسر قند عسلی دارم . عزیزم مامانی یه هفته پیش سرما خورده بود همراه با سر درد بد ولی انگار خدا تو دل تو انداخته بود که حالا مامان مریض است تو باید بخوابی . کل روز تو خواب بودی و مامان هم میخوابید بعداظهر که بابایی میومد تو تحویل داده میشدی به بابا ولی کل شب تو بیدار بودی و بابا بود و تلاشهای بی نتیجه اش برای خواباندن تو ولی عوضش تو مریض نشدی خدا را هزار مرتبه شکر ...
10 دی 1390

خندوندن بابایی برای اولین بار

آدرین با دستهای کوچکت دستهای بابایی را با تمام متعلقاتش چنان گرفته بودی و ناخنهایت را در گوشت بابایی فرو برده بودی که بابایی از درد هم داد  میزد هم غش غش میخندید بعد از چند دقیقه تلاش من و بابایی تونستیم دست کوچکت را از بابا یی جدا کنیم ...
21 آذر 1390

خندوندن بابایی برای اولین بار

آدرین با دستهای کوچکت دستهای بابایی را با تمام متعلقاتش چنان گرفته بودی و ناخنهایت را در گوشت بابایی فرو برده بودی که بابایی از درد هم داد میزد هم غش غش میخندید بعد از چند دقیقه تلاش من و بابایی تونستیم دست کوچکت را از بابا یی جدا کنیم ...
21 آذر 1390

خندوندن بابایی برای اولین بار

آدرین با دستهای کوچکت دستهای بابایی را با تمام متعلقاتش چنان گرفته بودی و ناخنهایت را در گوشت بابایی فرو برده بودی که بابایی از درد هم داد میزد هم غش غش میخندید بعد از چند دقیقه تلاش من و بابایی تونستیم دست کوچکت را از بابا یی جدا کنیم ...
21 آذر 1390